آرامم !
هم جنسِ نگاهت ٬
هم رنگِ دستهایت !
گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...
مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و آغوشت خیال ...
دستهایت اینجاست !
نگاهت ٬ صدایت ، خنده ات !
دیگر چه میخواهم ؟
هیچ !!
دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !
نگاهت را در نگاهم
و خیالت را در خیالم ...
و من ٬ آرامم
-----------------------------------------------------------
کاش حداقل جوانمردی میکردی;
و "مهربانی ام" را بهانه ی رفتنت نمیکردی!
تا من مجبور نشوم هر روز "سنگ" را نشان دلم بدهم
و بگویم اگر مثل این بودی...
او"نمیرفت"!!!
-----------------------------------------------------------
غروب ها به یاد دوران کودکی دلتنگ شوم
به یاد آن روزهای شیرین هم آهنگ شوم
تمام دلبستگی ها نقش بند بر روح و روانم
خط به خط خاطرات بچگی را از نو بازخوانم
آی بچگی کجایی این روزها دل هوس تورا کرده
کاش می شدبروم به روزهایی که باز نمی گرده
برچسب:
نویسنده: سجاد خودمونی